December 28, 2008

بیست و چهار سالگی

بهش که فکر می‌کنم می‌ترسم. هنوز آمادگیشو ندارم. هر چقدرم که کلیشه‌ای باشه ولی باز باید بگم که چقدر زود داره زمان می‌گذره.

دیروز از خانواده و امروز از دوستان کادوهای کوچولو و بدردبخوری گرفتم. این جمع دوستان هم به شدت دچار ریزش شده. چند سال پیش که اولین بار دوستان رو مهمون کرده بودم تو روز تولدم، هشت نه نفری بودیم. این جمع هر سال کوچیکتر شد تا امشب که فقط ۳ نفر بودیم.

معمولا از دیگران توقع زیادی ندارم ولی امیدوار بودم که چند نفر خاص حداقل یه تماسی باهام بگیرن که نگرفتن. چند وقتی هست که داره بهم ثابت می‌شه که رابطه‌ام با بعضی‌ها تبدیل به یه اتوبان یکطرفه شده، چیزی که ازش متنفرم.

امیدوارم که ۲۴ سالگی بهتر از ۲۳ سالگی باشه.

December 24, 2008
یه دونه از اینا گرفتم. بعدا یه ریویو ازش تو وبلاگ می‌ذارم

یه دونه از اینا گرفتم. بعدا یه ریویو ازش تو وبلاگ می‌ذارم

December 13, 2008

Import failed!

یه مدت کارم شده بود اینکه مدام یه وبلاگ جدید بزنم و قبلی رو ول کنم. الان می‌خواستم تو این وبلاگ جدیده همه مطالب قبلی رو ایمپورت کنم. از اون وبلاگ وردپرسی که داشتم یه بک‌آپ گرفته بودم ولی هر چی گشتم پیدا نکردم. با ساپورت وردپرس.کام هم تماس گرفتم شاید اونا بتونن مطالب رو برگردونن ولی اونا هم هیچی نداشتن. خلاصه تمام مطالب اون یک سال از بین رفت…

November 25, 2008
من، مثل همه اومانیست‌ها، در مورد عیسی می‌گویم: «اگر حرف‌هایی که زد خوب بود، و بیشتر حرف‌هایش هم جدا زیباست، مگر مهم است حالا خدا وجود داشته باشد یا نه؟»
مرد بی‌وطن - کورت ونه‌گات
October 30, 2008
و باز وبلاگی دیگر

و باز وبلاگی دیگر

October 26, 2008
آرامش رو نمی‌شه با فرار کردن از زندگی پیدا کرد.
ساعت‌ها - مایکل کانیگهام
10:22am
October 25, 2008

۳۶۰

بعضی وقت‌ها آدم دوست داره همینطور حرف بزنه… یا بنویسه. الان هم از همون وقت‌هاست.
امروز آرشیو وبلاگ ۳۶۰ رو پاک کردم. زیاد پیش اومده که آرشیو وبلاگ‌‌هام رو پاک کنم. اما این یکی با این که مطلب زیادی نداشت، با اینکه اصلا خودمم به عنوان وبلاگ قبولش نداشتم ولی کار سختی بود، سخت‌تر از همه قبلی‌ها. اینقدر سخت بود که دو تا از پست‌ها رو برای خودم نگه داشتم. شاید به خاطر این سخت بود که تنها جایی بود که از حال و روز خودم می‌نوشتم. یک جور تقویم که تو بعضی تاریخ‌هاش از بدترین لحظات زندگی نوشتی. شاید همین که از بدترین‌ها نوشته بودم باعث شد که تصمیم به حذفش بگیرم ولی الان دارم به حماقتی که کردم فکر می‌کنم.

October 24, 2008
October 12, 2008

سکون

سکون …

این تنها چیزیه که این روزها رو به بهترین شکل برام تعریف می‌کنه. سکونی که آرامش به دنبال نداره.

این دست شکسته هم حداقل تا ده روز وبال گردن خواهد بود.