بیست و چهار سالگی
بهش که فکر میکنم میترسم. هنوز آمادگیشو ندارم. هر چقدرم که کلیشهای باشه ولی باز باید بگم که چقدر زود داره زمان میگذره.
دیروز از خانواده و امروز از دوستان کادوهای کوچولو و بدردبخوری گرفتم. این جمع دوستان هم به شدت دچار ریزش شده. چند سال پیش که اولین بار دوستان رو مهمون کرده بودم تو روز تولدم، هشت نه نفری بودیم. این جمع هر سال کوچیکتر شد تا امشب که فقط ۳ نفر بودیم.
معمولا از دیگران توقع زیادی ندارم ولی امیدوار بودم که چند نفر خاص حداقل یه تماسی باهام بگیرن که نگرفتن. چند وقتی هست که داره بهم ثابت میشه که رابطهام با بعضیها تبدیل به یه اتوبان یکطرفه شده، چیزی که ازش متنفرم.
امیدوارم که ۲۴ سالگی بهتر از ۲۳ سالگی باشه.
Import failed!
یه مدت کارم شده بود اینکه مدام یه وبلاگ جدید بزنم و قبلی رو ول کنم. الان میخواستم تو این وبلاگ جدیده همه مطالب قبلی رو ایمپورت کنم. از اون وبلاگ وردپرسی که داشتم یه بکآپ گرفته بودم ولی هر چی گشتم پیدا نکردم. با ساپورت وردپرس.کام هم تماس گرفتم شاید اونا بتونن مطالب رو برگردونن ولی اونا هم هیچی نداشتن. خلاصه تمام مطالب اون یک سال از بین رفت…
من، مثل همه اومانیستها، در مورد عیسی میگویم: «اگر حرفهایی که زد خوب بود، و بیشتر حرفهایش هم جدا زیباست، مگر مهم است حالا خدا وجود داشته باشد یا نه؟»
مرد بیوطن - کورت ونهگات
۳۶۰
بعضی وقتها آدم دوست داره همینطور حرف بزنه… یا بنویسه. الان هم از همون وقتهاست.
امروز آرشیو وبلاگ ۳۶۰ رو پاک کردم. زیاد پیش اومده که آرشیو وبلاگهام رو پاک کنم. اما این یکی با این که مطلب زیادی نداشت، با اینکه اصلا خودمم به عنوان وبلاگ قبولش نداشتم ولی کار سختی بود، سختتر از همه قبلیها. اینقدر سخت بود که دو تا از پستها رو برای خودم نگه داشتم. شاید به خاطر این سخت بود که تنها جایی بود که از حال و روز خودم مینوشتم. یک جور تقویم که تو بعضی تاریخهاش از بدترین لحظات زندگی نوشتی. شاید همین که از بدترینها نوشته بودم باعث شد که تصمیم به حذفش بگیرم ولی الان دارم به حماقتی که کردم فکر میکنم.
سکون
سکون …
این تنها چیزیه که این روزها رو به بهترین شکل برام تعریف میکنه. سکونی که آرامش به دنبال نداره.
این دست شکسته هم حداقل تا ده روز وبال گردن خواهد بود.